الگویی در نرم‌افزار وجود دارد که هرگز کاملاً از بین نمی‌رود، و اخیراً زیاد با آن روبه‌رو شده‌ام. من نسبتاً مرتب با بنیان‌گذاران و سازندگان کار می‌کنم، و نشانه همیشه یکی است. کسی چیزِ خوبی می‌سازد. محصول تبدیل به برند می‌شود. همه‌چیز از همان‌جا پی می‌آید: نام‌گذاری، داستان، قاب. این در ابتدا منطقی است، وقتی خریداران می‌خواهند دقیقاً بدانند آن چیز چه کاری انجام می‌دهد.

دردسر با بلوغ می‌رسد. رقبا ظاهر می‌شوند و ویژگی‌ها کپی می‌شوند. واکنش تقریباً همیشه ویژگی‌های بیشتر است، ادعاهای فشرده‌تر درباره‌ی پلتفرم، پیشنهادِ ارزشی که بیش‌ازپیش از فردی که آن را می‌خرد یا فردی که هر روز از آن استفاده می‌کند دور می‌شود. تا زمانی که مسئله را متوجه شوید، داستانِ بسیار جزئی‌ای درباره‌ی یک چیز دارید و تقریباً هیچ حرفی برای گفتن درباره‌ی اینکه چرا این برای انسانِ طرفِ دیگر اهمیت دارد.

برند آن چیزی نیست که محصولِ شما انجام می‌دهد. برند آن چیزی است که مشتریِ شما، وقتی شما را انتخاب می‌کند، درباره‌ی خودش باور دارد. محصول شاهد است. برند معناست. یکی‌کردنِ این دو همان چیزی است که به موقعیت‌یابی‌ای منجر می‌شود که از درون جامع به‌نظر می‌رسد و از بیرون توخالی.

موجِ هوش مصنوعی این مسئله را حل نکرده. آن را تسریع کرده، و بر بالایش اسطوره‌سازیِ بنیان‌گذاران را هم اضافه کرده. Sam Altman و Dario Amodei دارند به‌عنوانِ برندهای جایگزین برای محصولاتی عمل می‌کنند که هنوز مشخص نکرده‌اند برای چه چیزی می‌ایستند. بنیان‌گذاران معنا را حمل می‌کنند چون محصولات هنوز نفهمیده‌اند چطور خودشان آن را حمل کنند.

Anthropic نزدیک شد. Claude برای مدتی رفتارِ واقعیِ جابه‌جاییِ مشتریان را رقم زد، از طریقِ ایستادن برایِ چیزی متمایز: دقیق، سنجیده، صادق درباره‌ی محدودیت‌هایش. این یک موقعیتِ برندی است. با فردی که از آن استفاده می‌کند حرف می‌زند، نه فقط با قابلیتِ زیرینش. برای لحظه‌ای سؤال این نبود که «کدام هوش مصنوعی قدرتمندتر است» بلکه این بود که «به کدام هوش مصنوعی واقعاً اعتماد دارم». این پنجره زیاد باز نماند. فشارِ رقابتی برای هم‌سنگ‌شدن با ویژگی‌ها و اعلامِ بنچمارک‌ها گفتگو را دوباره به سمتِ محصول کشاند، و آن موقعیت در دلِ مسابقه حل شد.

تضاد در کانادا است. Pan-Canadian AI Strategy در سالِ ۲۰۱۷ به‌عنوانِ نخستین استراتژیِ ملیِ هوش مصنوعی در جهان راه‌اندازی شد. هفته‌ی گذشته، Prime Minister Carney آن را با نامی تازه دوباره راه‌اندازی کرد: AI for All. نام دارد کارِ واقعی انجام می‌دهد. Carney آن را مستقیم قاب‌بندی کرد: سؤال این نیست که هوش مصنوعی چه کاری می‌تواند بکند، سؤال این است که آیا زندگیِ همه‌ی کانادایی‌ها را بهتر می‌کند یا فقط عده‌ی کمی از آن سود می‌برند. این یک بیانیه‌ی محصول نیست. یک ادعای قابلیت نیست. یک شرط‌بندی روی یک انسان و یک لحظه است، که دقیقاً همان چیزی است که قرار است یک برند باشد.

راه‌حل یک شعارِ تازه نیست. شناساییِ این است که زندگیِ چه کسی به‌خاطرِ وجودِ محصولِ شما تغییر می‌کند، و بعد ساختنِ همه‌چیز حولِ معنایِ آن تغییر. نه مکانیزم. معنا. هر قابلیتی که به روایتِ برند اضافه می‌کنید سیگنال را رقیق‌تر می‌کند. محصول توضیح‌دادنش سخت‌تر و فراموش‌کردنش آسان‌تر می‌شود.

سازندگانی که این کار را خوب انجام می‌دهند همیشه آن‌هایی نیستند که بهترین محصولات را دارند. آن‌هایی‌اند که یک شرط‌بندیِ روشن روی یک انسان بسته‌اند، و حتی وقتی رقبا این کار را ناراحت‌کننده می‌کردند، بر سرِ آن شرط ایستاده‌اند. آن انضباط همان برند است. محصول چیزی است که آن را باورپذیر می‌کند.

Plan B دقیقاً در همین لحظه با بنیان‌گذاران و مدیرعامل‌ها کار می‌کند. محصول ساخته شده. برند هنوز به آن نرسیده. planb.works