به یاد دارم که برایم داستانی تعریف کردند دربارهی آژانسی که کارتهای ویزیتِ هرکسی را که ملاقات میکردند، جشن میگرفت.
دیوارِ ورودی را شبکهای عظیم از کارتهای ویزیت و کاموای قرمز پوشانده بود. تار و پودی در حالِ تحول از خطوطِ سرخ و مستطیلهای رنگی. در اصل تمامِ کسبوکارشان، در معرضِ دیدِ تیم و هر کسی که برای دیدار میآمد.
این ایدهای است که در ذهنم مانده است. سرِ من قلعهای بیکرانه از خاطراتِ خوشهای و چیزهایی است که خوانده و آموختهام، اما آن داستانی کاملاً جداست.
این داستان دربارهی پیداییِ داده است، و اینکه چیزها چگونه به یکدیگر متصل میشوند.
وقتی این کسبوکار را آغاز کردم، روشن بود که همه دارند هوش مصنوعی را به تفکرشان، به مدلِ کسبوکارشان، به عنوان شغلیشان، و به پستِ LinkedIn خود میچسبانند. من هم چنین کردم.
اول از همه. این ابزارهای جدید شگفتانگیزند. محدودیت دارند. خطر دارند. مطلقاً قرار نیست به جعبهشان بازگردند.
حدودِ همان زمان پستی از Nic Hodges خواندم. در حالی که بیشترِ مردم با LLMs گفتگو میکردند، او پیوسته میگفت ما باید ابزار بسازیم. ابزارها زمانی گران بودند. هنوز هم هزینهی زمان و اراده دارند. میتوانند هر چه بخواهی باشند.
اوایلِ مسیرِ حرفهای من با آغازِ شبکههای اجتماعی همنقشه است. به یاد دارم یکی از اولین دعوتهای Facebook را دریافت کردم، زمانی که تصمیم گرفتند درها را فراتر از Ivy League بگشایند. به یاد دارم دعوتِ ASmallWorld که اندکی پس از آن رسید. اما آنچه بیش از همه به یاد دارم این است که ساختن بر بسترِ دیگران هر سال هزینهی بیشتری به همراه دارد. به درآمدهای تبلیغاتیِ Meta نگاه کنید. آنگونه که فکر میکردیم، Cluetrain Manifesto از آب درنیامد.
نشستم تا ابزاری بسازم که به من و کسبوکاری که در حالِ ساختنش هستم کمک کند. متصل به این ماشینهای شگفتانگیز، اما بنا شده بر ملکِ خودم، نه ملکِ آنها.
کسبوکارها بر فهرستها بنا شدهاند. برخی بهخوبی رسمی شدهاند، مانندِ آنهایی که از بخشِ مالی میآیند. بیشترشان عمیقاً در درایوهای اشتراکی دفن شدهاند، در هزاران دسکتاپ خرد و پراکنده، در حالی که تبدیل میشوند به Business_Pipeline_040325_Pete's Copy (v2) edited FINAL FINAL.xls.
مهمترین فهرست وقتی کسبوکارِ تازهای را آغاز میکنی، فهرستی است که کسبوکارِ جدید را پیگیری میکند.
پر است از اطلاعاتِ کهنه. حدسهای بهترین. اعدادِ امیدوارانه. دروغهایی که روی هم انباشته میشوند.
بهراستی نقطهی روشنی برای ساختنِ یک محصول، نه؟
تا جایی که من میفهمم، بیشترِ پایگاههای دادهای که در جهان ساخته شدهاند، فهرستهای تودرتو هستند. سودمندند، اما در حدودِ همان نوآوریای که از برداشتنِ یک میز با اسنادی در پوشهها، دیجیتالی کردنش، کج کردنش جایی بینِ 85 تا 90 درجه، و دسکتاپ نامیدنش حاصل میشود.
از آنجا که بیشترِ نمونههای موجود در جهان فهرستهای تودرتو هستند، هر LLM تو را بهسمتِ یک پایگاه دادهٔ SQL هدایت خواهد کرد. این صدای دادههای آموزشیاش است که حرف میزند. وقتی ساختن را آغاز کردم، همین برای من رخ داد. اگر نظرِ خودت را نداشته باشی، برای تو هم رخ خواهد داد.
این بسترِ تجاری است که مشاوره را تعریف میکند. افراد و نهادهایی که گردِ آنها رابطه و سابقهای از ارزش میسازی. پیوندهای میانشان، شیوهای که بر یکدیگر اثر میگذارند، کاموای قرمزِ آنکه از کجا آمدهاند.
مشاهدهی نخستینِ من این است که هر چه بهتر بتوانی یالهایی را که دادههایت را به هم پیوند میدهند تعریف کنی، آن یالها در این مرحلهی تازهی دانشِ محاسباتی سودمندتر میشوند. اکنون کامو نهتنها پیوند را حفظ میکند. بافتارِ چگونگیِ تنیدهشدنش را هم نگه میدارد.
پس من از مخاطبینم و شرکتهایی که میخواهم با آنها کار کنم بهسمتِ بیرون میسازم.
سلسلهمراتبهایی که برمیگزینی، یا اگر تازه با vibe-coding آشنا شدهای، سلسلهمراتبهایی که میپذیری، پیامدهای واقعی برای چگونگیِ نگهداریِ دادههایت و چگونگیِ تعاملِ این عاملهای جدید با آنها دارند.
من فهرستها را به نفعِ ساختار رها کردهام.
Operator
Plan B بر سامانهای میچرخد که نامش را Operator گذاشتهام. بهخاطرِ The Matrix.
یک CRM گراف-نوعدار است. مخاطبین و شرکتها گرهاند. کاموای میانشان نوعدار و جهتدار است. «معرفیشده توسط» با «رقیب با» یکی نیست، و هیچکدام با «مشاورِ» یکی نیست. گراف را پرسوجو میکنند، نه مرور. پرسش هرگز این نیست که «مخاطبینم را نشانم بده». پرسش این است که «کوتاهترین مسیرِ مورد اعتماد به این حساب را نشانم بده، و از طریقِ چه کسی». هر چیزی که وزن دارد در صفِ معلق منتظر میماند. به من زل میزند تا اعتراف کنم که واقعاً قصدش را داشتم. این یک ویژگیِ پایگاه داده نیست. یک دروازهی قضاوت است.
یک سطحِ تفکر
گراف فقط مخاطبین و شرکتها نیست. دانش هم یک گرهی اصلی است. در هر لحظه از تعامل با Operator، یک رویکردِ دانشیِ چهارسطحی قابل فعالسازی است. یکی از یالهایی که این گرههای دانش برمیگیرند، node_added است که به جایی متصل میشود که در آن لحظهی همایدهشدن قرار داشتم.
پایینترین پلهی دانش یک Scratch است. یک Scratch میتواند چیزی باشد که توجهم را جلب کرده. مقالهای که برایم درست به نظر رسیده. کنجکاویای ساده. معادلِ شناختیِ زیر لب چیزی گفتن به اتوبوسی که میگذرد. هر Scratch باید یکی از سه نوع اطلاعات را با خود حمل کند. یک جمله، یک تصویر (با دوربینِ موبایل یکپارچه)، یا یک URL. میتوانی پیوندی به گرهِ دیگری را اجباری کنی و برچسبهایی برای ساماندهیِ کلی بیفزایی. بیشترِ Scratchها همانجا که افتادند میمیرند. این همان کاری است که باید بکنند.
یک پله بالاتر از Scratch یک Basis است. Basis ایدهای است که میتواند بر مسئلهای خاص اِعمال شود. ادعا و دفاع میطلبد. تمامِ انواعِ دانشِ بالاتر از Scratch یک نوارِ باور دارند که من تنظیم میکنم، و یک نمرهی ارتباط که ماشین در طولِ زمان به آن میافزاید. اینها به اولویتبندیِ کلی کمک میکنند.
تحولِ بعدیِ اندیشه یک Hypothesis است. که، آنگونه که Buddy the T.Rex دوست داشت بگوید، ایدهای است که میتوان آن را آزمود. یک Hypothesis چارچوبِ «اگر این، آنگاه آن» میطلبد، تصریح میکند که اگر درست باشد چه میشود، و پیوندی به یک Basis ارائه میدهد.
سرانجام، پس از آنکه یک ایده درست از آب درآید، یک Solve وجود دارد. Solve راههای مختلفی برای بیانِ باور به ایده، استدلالِ پشتِ آن، و توانمندیِ بالقوهاش ارائه میکند. این پایهای است از آنچه به مشتری ارائه میشود. معمولاً آراسته به دکِ نسخهبندیشده. تعدادِ Scratchها بسیار بیشتر از Solveهاست، و راستش بیشترِ ایدهها هم سزاوارِ همین نسبتاند.
تا همینجا، این میتوانست شیوهای بسیار خاص برای چیدمانِ اطلاعات باشد که فقط برای یک نظریهپرداز توطئه که زیر لب چیزی میگوید و گره به کاموای قرمزِ ساییده میزند، معنا داشته باشد.
اما اکنون، صداهای داخلِ سرم واقعیاند. یا دستِکم میتوان آنها را برنامهریزی کرد تا کاری را که میکنم تکمیل و شکل دهند. منظورم عاملهاست.
MCP جعبهابزار است. این همان جایی است که مدل میتواند از چیزی که ساختهای استفاده کند، و مهمتر، جایی که تو تصمیم میگیری اجازه دارد چه چیزی را بشکند. توانمندیهای گسترده برای خواندن. راههای باریک و مشخص برای نوشتن. همان غریزهی صفِ معلق، یک طبقه بالاتر.
پس MCP تبدیل به UI میشود. صفحات ساختیافته و فرمهای تروتمیز جای خود را به پرسوجوهای زبانی-طبیعی از طریقِ Claude میدهند. کارتِ مخاطبی را باز نمیکنم. میپرسم. مسیرِ مورد اعتماد به "Sue's portfolio" را نشانم بده. آن Scratch را به یک Basis ارتقا بده. گراف پاسخ میدهد چون ابزارها بهگونهای ساخته شدهاند که بگذارند پاسخ دهد. دیگر در نرمافزارِ خودم مانندِ یک مشتری ضربه نمیزنم.
Scout یک عاملِ سیگنال است و یک شایعهپراکنِ همراه با قضاوت. به دنبالِ بازتابهای رسانهای، گفتگوهای سطحِ مخاطب، و روندهای فرهنگیای میگردد که از گرههای سطحِ تفکر پشتیبانی میکنند. ابزارهای او جستجوهای ساختیافته در کانالهایی هستند که سیگنال واقعاً در آنها زندگی میکند. مطبوعاتِ صنفی، گفتگوی سطحِ مخاطب، خوراکهای پژوهشی، جاهایی که جستجوی عمومی بهخوبی نمیتواند دادهبرداریشان کند. او در همین حال چشمش به NBD و مشتریانِ رؤیاییِ من است، همانطور که یک دستیارِ خوب نامی را که فراموش کردهای یادداشت کنی به یاد میآورد. کارش بهعنوانِ یک Scratch پیوست میشود و میتواند توسطِ یک انسان به Basis ارتقا یابد. در طولِ زمان یاد میگیرد چه چیزهایی ارتقا مییابد، و در اینباره احساس دارد.
Librarian یک Orangutan است. Terry Pratchett میداند چرا. بهجای جلو، به عقب نگاه میکند. به عمقِ آنچه از پیش وجود دارد میرود. کارهای آکادمیک، آرشیوها، گوشههای غبارگرفتهی پژوهشِ تثبیتشده، چیزهایی که برای خودم یک هفته طول میکشد تا پیدا کنم. زمان میگذارد. با منبع و این حسِ خفیف بازمیگردد که از پیش باید این را میدانستی. Scout آنچه را در حالِ پدیدار شدن است مییابد. Librarian آنچه را که از پیش شناختهشده است مییابد. Ook.
Tester در پیِ شواهد علیه یک Hypothesis مشخص میگردد. آنجا که Librarian آنچه را که شناختهشده است بازمیآورد، Tester تصمیم میگیرد آیا هیچیک از آنها واقعاً از ادعای روی میز پشتیبانی میکند یا نه. تعلل دارد. ترجیح میدهد متعهد نشود. وقتی شواهد محکم باشند بهعنوان یک Basis مینویسد، و وقتی نباشد Hypothesis را بهعنوانِ بیپشتوانه پرچم میزند، که بیش از آنچه دلم میخواهد رخ میدهد.
Assassin به چیزها بهگونهای دیگر نزدیک میشود. در پیِ Solveها، Hypothesisها، و Basisها کمین میکند. شاگردِ فلسفهی نقد است. بحث کردن با او آزاردهنده و دور زدنش دشوار است. به کاری که خوب میداندش حمله نخواهد کرد، که این از حمله به همهچیز آزاردهندهتر است، چون یعنی وقتی به سراغت میآید، جدی است. بهعنوانِ یک Scratch مینویسد که با برچسبِ "anti" نسبت به هر شیءِ دانشیِ دیگر علامتگذاری شده است.
تمامِ اینها را برای پرهیز از هزینههای عاملِ API بهصورتِ روتینهایی در Claude Code اجرا میکنم.
تمامیشان برای کیفیتِ کمحجم بهجای نویزِ پرحجم تنظیم شدهاند. تمامِ ورودیهای ماشینی یک نمرهی اطمینان حمل میکنند که آنها را از ورودیِ انسانی جدا میکند. این عاملها بهسمتِ تمرکزِ من خوشه میشوند، نه بهسمتِ بیرون پراکنده میگردند، و این تنها راهی است که یافتهام برای آنکه سامانهای از این دست بیسروصدا به سامانهی همگانِ دیگران بدل نشود.
همان ستون فقرات
این در حقیقت داستانی دربارهی نرمافزار نیست. این همان استدلالی است که Plan B پیشتر مطرح کرده، فقط در جهتی تازه نشانه رفته است.
Brand Sentinel دربارهی رمزگذاریِ قضاوتِ برند در سامانههای هوش مصنوعی بود، تا تصمیمهای خوب همراهِ ابزارها سفر کنند، نه آنکه پشتِ سرشان در PDFی که کسی بازش نمیکند جا بمانند. Operator همان کار را یک طبقه پایینتر انجام میدهد. نگه میدارد که یک شرکت در واقع چگونه میداند آنچه را که میداند. روابط، استدلال، شواهد، تردید، اورانگوتانی که در دفترِ پشت است. تا هیچیک از اینها در لحظهای که از اتاق بیرون میروم بخار نشود.
Plan B قضاوت را در سامانهها میسازد. آن را در سرِ آدمها رها نمیکند و امید نمیبندد.
اتاق
اگر هیئتمدیرهای را اداره میکنی یا پرتفویای را میچرخانی، برایت مهم نیست که یک استراتژیست در آخرِ هفتهها کد مینویسد. کاملاً منصفانه است.
این چیزی است که در اتاق هست. دیوار هنوز یک دیوار نیست، یک صفحهنمایش است، اما اصل برقرار است. شرکتها روی آناند. کسانی که ادارهشان میکنند. تغییرِ رهبریای که هفتهی گذشته رخ داد، و مسیرِ گذر از آن، و دلیلِ وجودِ آن مسیر. Scout در گوشه است. Librarian جایی در میانِ قفسههاست. Assassin از چیزی آزرده است. کامو برچسب خورده و برچسبها معنا دارند. هیچ چیزِ مهمی بدونِ موافقتِ من نباید رخ دهد، تثبیت نمیشود.
این منم، یک اتاق خالی، و 85 miles از کاموای قرمز.

