بریف به مدل می‌رسد. مدل آنچه را برای آن آموزش دیده انجام می‌دهد. محتمل‌ترین نسخه برند شما را پیدا می‌کند. به سمت مرکز میانگین می‌گیرد. چیزی تولید می‌کند که از نظر فنی درست و از نظر تمایز هیچ است.

این شکست فناوری نیست. این شکست استراتژی است که فناوری اکنون آن را با سرعت آشکار می‌کند.

مشکل انحراف

هر بار که یک سیستم مولد ورودی نادقیقی دریافت می‌کند، شکاف را با میانگین پر می‌کند. میانگین دسته‌بندی شما. میانگین هر بریف برندی که تاکنون دیده. میانگین هر لحن، رنگ و واژگانی که از نظر آماری بیشترین ارتباط را با آنچه خواسته‌اید دارد.

نتیجه شبیه برند شما است، همان‌طور که یک کپی از کپی شبیه نسخه اصلی است. قابل تشخیص. تخت شده.

آن را انحراف مدل بنامید. رقیق شدن تدریجی تمایز برند که زمانی رخ می‌دهد که سیستم‌های هوش مصنوعی هدایتی به اندازه کافی برای قابل قبول بودن دریافت می‌کنند، اما نه به اندازه کافی برای واقعی بودن. این در سطح انتخاب کلمات، منطق بصری، و چارچوب‌بندی استراتژیک اتفاق می‌افتد. هر بار که کسی بدون دقت درخواست می‌دهد و نتیجه را بدون قضاوت می‌پذیرد.

برندهایی با طولانی‌ترین و یکپارچه‌ترین تاریخ‌ها اینجا مزیت طبیعی دارند. Coca-Cola دارای 137 سال قرمز، لبخندهای خاص، و دمای احساسی خاصی است. آن تاریخ یک مجموعه داده است. مدل چیزی دارد که به آن لنگر بیندازد. خروجی در داخل داستان باقی می‌ماند.

اکثر برندها Coca-Cola نیستند. اکثر برندها در دهه گذشته سه بار لحن خود را تغییر داده‌اند، دو بار هویت بصری خود را به‌روز کرده‌اند، و راهنمای برند آنها شصت صفحه است اما تعریف نمی‌کند که برند واقعاً وقتی صادق است چه صدایی دارد.

آن برندها از نویز شروع می‌کنند.

دقت به عنوان ورودی

پاسخ توقف استفاده از هوش مصنوعی نیست. پاسخ این است که ورودی را با همان دقتی که قبلاً صرف کنترل خروجی می‌شد، مدیریت کنیم.

Brand Sentinel چارچوبی است که من برای این منظور توسعه داده‌ام. ایده اصلی ساده است: اگر ورودی نادقیق باشد، خروجی منحرف می‌شود. اگر ورودی دقیق باشد، خروجی ثابت می‌ماند. دقت در اینجا به معنای بریف‌های طولانی‌تر نیست. به معنای اطلاعات درست، ساختاریافته برای نحوه خواندن زمینه توسط سیستم‌های مولد است.

این یعنی فراتر رفتن از اسناد لحن صدا و قوانین استفاده از لوگو. یعنی بیان منطق استراتژیک اصلی برند در قالبی که مدل بتواند از آن استفاده کند. قلمرو عاطفی. تنش‌های خاصی که برند در آنها زندگی می‌کند. عباراتی که هرگز استفاده نمی‌کند. قراردادهای دسته‌بندی که از پیروی آنها امتناع می‌کند.

یعنی دانستن آنچه برای آن ایستاده‌اید در سطحی از جزئیات که اکثر صاحبان برند هرگز مجبور به رسیدن به آن نشده‌اند، چون هرگز نیاز نداشتند. یک مدیر خلاقیت انسانی می‌توانست خروجی را بررسی کند. مدل نمی‌تواند.

این چه چیزی را تغییر می‌دهد

سه چیز تغییر می‌کند وقتی حاکمیت برند را به عنوان یک مشکل ورودی ماشین در نظر می‌گیرید نه یک تمرین انطباق.

اول، افرادی که اهمیت دارند مرئی می‌شوند. برندهایی که بر اساس رفتار یکپارچه و متمایز در طول دوره‌های زمانی طولانی ساخته شده‌اند، بر دارایی‌ای نشسته‌اند که رشد می‌کند. آنهایی که دنبال روندها رفتند، نه.

دوم، بریف به ابزار رقابتی تبدیل می‌شود. کیفیت ورودی استراتژیک، کیفیت هر چیزی را که سیستم از آن تولید می‌کند تعیین می‌کند. این یک مهارت است، و به‌طور نابرابر توزیع شده است.

سوم، ثبات دیگر محدودیت نیست و شروع به زیرساخت بودن می‌کند. هر محتوایی که از یک ورودی استراتژیک دقیق تولید می‌شود، یک نقطه داده دیگر است که الگوی برند را تقویت می‌کند. مدل یاد می‌گیرد بدون اینکه هر بار به آن گفته شود، خط را نگه دارد.

برندهایی که این را به عنوان یک مشکل حاکمیتی می‌بینند، محتوایی تولید می‌کنند که زوال می‌یابد. برندهایی که این را به عنوان یک مشکل استراتژیک می‌بینند، محتوایی تولید می‌کنند که رشد می‌کند.

این تفاوت است. نه مدل. تفکر پشت آن.